پایان شب سیه سفید است
حضرت ابراهيم در بيابانه و شهر ها ميگشت كه از مخلوقات خدا عبرت بگيرد روزي در بيابان شخصي را ديد كه مشغول نماز است و صدايش باسمانها بلند شده است ابراهيم از نمازش متعجب شد نزدش نشست تا از نماز فارغ شد ابراهيم به او گفت روش تو مرا خوش امد و دوست دارم با تو دوستي كنم . هردو به سمت منزل مرد راه افتادند . ابراهيم از او پرسيد كدام روزها از تمام روزها سخت تر است ؟ عابد گفت : روزي كه خدا بندگانش را جزا ميدهد بر كردارشان ، ابراهيم (ع) گفت بيا تا دعا كنيم تا خدا ما را از شر چنين روزي در امان نگه دارد و براي گنهكاران مومنين . عابد گفت : من دعا نمي كنم زيرا 3 سا...





